تبليغاتX
من آخرین سوته دلم


من آخرین سوته دلم

برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم ..... بهترین قلب و تو دنیا واسه دیوونگی دارم

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزا خیلیا دارن میرن...خدا جون مراقب همگی باش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:54 توسط دیوونه زنجیری| |

تا حالا امتحانش نکرده بودم...

اما پر از هیجان بود...

پر از رمز...

پر رسیدن به روشنی...

روزه گرفتم...

روزه سکوت...

و واسه یک روز نگاه کردم...

فکر کردم...و نفس کشیدم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تموم طول روز به فکر ۳روز روزه مریم بودم...

از دوستی که باعث شد سکوت کنم ممنونم...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:42 توسط دیوونه زنجیری| |

دیگه حتی پاییز هم مثل گذشته ها نیست

دیگه هیچ برگی از مردن زیر پای عابرای خسته هراس نداره

و من گیج و گنگ در بین بودن و چگونه بودنم...

و نتیجه این است...نبودن

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:23 توسط دیوونه زنجیری| |

یکی میگه مبارکه

الهی صد ساله بشی

یکی میگه الهی ارزوهاتو یکی یکی دیده باشی

همه واسه این روز خاص شادن و تبریک میگن...

غافل از اینن که من...

سالهاس مرده ام...

تولدت مبارک دیوونه...

از همه عزیزانی که این روز یادشون بود...

چه اونایی که تبریک گفتن چه اونایی که نگفتن...ممنونم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:12 توسط دیوونه زنجیری| |

پاییز مبارک...

 

همه عیدو بهم تبریک میگن و من بنا به رسم قدیمی پاییزو...

 

کی گفته پاییز اونه که باد برگارو بریزه

 

واسه کسی که عاشقه همه فصلا پاییزه

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:33 توسط دیوونه زنجیری| |

باید اینکارو میکردم...

اینکه وسط اتوبان رو چمنا دراز بکشم...

اینکه به اسمون زل بزنمو...به رفت و امد ابرا نگا کنم...

باید بوی چمنو میخوردمو به سرعت وحشتناک ادما نگاه میکردم

باید ...

باید اسوده دراز میکشیدم ...تا ادمای تو ماشینا "

منو با دست بهم نشون بدن...

و من...بی خیال ادمای دور و برم...

میدونی وسط اتوبان رو چمنا دیگه نه راه پس داری نه راه پیش

فقط باید به اسمون نگاه کنی...

اسمونی که چند روزه بارونیه...

چند روزه دلش گرفته...

نمیدونم از چی...

مگه کسی میدونه  دل اسمون...

مگه اصلا مهمه...مهم اینه که میباره...مثل من...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:27 توسط دیوونه زنجیری| |

وسط این همه روزمرگی

اومدن یه نور از سوی خدا یه اتفاق بزرگه...

هنوز اسمی واسه نور کوچولومون نذاشتیم...

اما ۲۱شهریور هر سال رو واسه وجود نازنینش جشن میگیریم

امیدوارم زندگیش سرشار از خوبیها باشه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:40 توسط دیوونه زنجیری| |

دیگه نمیترسم...

نه از شب و تاریکی...

نه از ...

اره واسه کسی که مرده ترس معنی نداره...

حالا میخندم...

به شب

به سیاهی

به گریه هام رو بالشم

فقط میخندم.

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط دیوونه زنجیری| |

پر از وسوسه میشی...

پر از تردید

دل تو دلت نیست

اما

تحمل کن عزیز دلشکسته

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:59 توسط دیوونه زنجیری| |

کنار دعای مادر وقت اذان...

وقت شنیدن ربنا...

کنار عطش شنیدن الله اکبر...

کنار حضور نور تو دلم...

هر روز برای تو

یک دعا کنار میگذارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رمضان خوبه...

ادمو از روزمرگی نجات میده

ادمو میبره به بچگی

به پاکی

به خواب

به رویا

به دعای مادر با چشمای تر روی سجاده نور...

به تسبیح پدر...

به...خودت میرسی...

به خدات...

ماه رمضان خوبه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند سالی هست داره اجرا میشه

با اسم ماه عسل...

حتمی ببینین...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:32 توسط دیوونه زنجیری| |


Design By : Night Skin