تبليغاتX
من آخرین سوته دلم

من آخرین سوته دلم

برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم ..... بهترین قلب و تو دنیا واسه دیوونگی دارم

حس رهایی

وقتی میشی مظهر...

میشی سراپا اراده...

میشی خودت....

یعنی رها شدی....

یا حس میکنی رها شدی...

-----------------------------------------------------------

اما من دو هفتس رهام...

از کاری که کلی تلاش کردم ولم کنه...

یا ولش کنم...

اما حالا رهام...

دارم میرسم به اوج...

به محبوب....به خدام...

به اغاز...


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


حس رسیدن به انتها

وقتی بالشت از گریه خیسه...

وقتی یهویی نصف شب شعر میخونی...

وقتی تو گریه هات حس میکنی دارن یکی رو ازت میگیرن...

دوست داری برسی به انتهای خودت...

اغاز...


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


قلنج

باید بشکنم...قلنج کردم...

کمرم نه....!

مغزم...

یکی بگه قلنج با کدوم قافه...

باید قلنج مغزمو بشکونم...


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت


طلسم

باید بشکنم...

تموم طلسم جادوگران جارو سوار رو...

باید یقمو از دست این روزگار در بیارم...

نمیذارم پشتمو بماله به خاک...

باید بشکنم...

 


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


خدايا.....

 

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


خونه تکونی

سلام...

یه کم دیر شد اما تموم شد...

قالب وبم رو با کمک یه دوست عوض کردم...

امیدوارم خوشتون بیاد...

مخصوصا از اون زنجیراش....

و اون حصار های توی  حاشیه...

از اون دوست عزیز هم ممنونم....

نظرتون رو در مورد خونه تکونی وبم بگین...

من که فکر کنم خیلی خوشتون بیاد.


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


اول

سلام....

اولین دلگیری سال به بدترین شکل...

نمیدونم چرا دلم یه گریه جانانه میخواد...

از همون گریه ها که وقتی خاطره های قدیمو مرور میکنی ...بغضت میگیره.

دلم یه اغوش میخواد...

به قول شاعر ...

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

 

--------------------------------------------------------------------------------

صدای تیک تیک ساعت اتاق

داره مغزمو داغون می کنه

فکر تنهایی شب سکوتمو

پر قطره های بارون می کنه

لحظه ها می گندن و تو دل من

ترس بی تو زنده بودن و جا می ذارن

به خودم میام و میبینم که همه

من و تو فکر تو بودن میذارن

شعر من بدون تو خط می خوره

عقربه از رو ترانه میگذره

ساعتم به وقت شهر مرده هاست

حالا هی خاطره پشت خاطره

توی این پاییز سرد بی صدا

یه نظر پشت سرت رو هم ببین

بی تو میشکنم میون این حصار

تو از این قفس رهام کن نازنین

نفسم در نمیاد وقتی که تو

صدتا پل فاصله داری با صدام

وقتی تو نباشی وازه کم میاد

بی تو بوی شب میدن ترانه هام

 

شعر من بدون تو خط میخوره

عقربه از رو ترانه میگذره

ساعتم به وقت شهر مرده هاست

حالا هی خاطره....

 


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


راز

سلام....

ولادت پر برکت پیامبر اسلام رو تبریک میگم...

امیدوارم  این تقارن باعث خیر و برکت بشه...

محمد راز بزرگیس که هرکس به اندازه فهمش درکش میکند....

همچنین ولادت صادق ال نبی رو...

خوش باشین...


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


87

و خداحافظ...

و سلام...

به همین سادگی ....پایان.

یعنی یه روز عادی شد اولین روز یه سال نو...

و  با اومدنش باید عوض شد...

روزی که مهمترین دعاش...

مقلب القلوبه...

یعنی میشه...

و تموم شد...با تموم خاطره هایی که جا گذاشت...

سفر مشهد....

طرح های مبارزه ای...

فوت پدر مهدی...

و تولد یه فرشته کوچولو...هستی...

مرگ مهستی...

و رفتن قیصر...

و پیدا شدن....

ولی امیدوارم سال ۸۷ سالی باشه که...

امیدوارم.

 


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت