تموم واژه ها رو به کار بردم...
تا بگم ...متنفرم...
از هر چی نقابه...
از هرکس که نقاب داره...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای بازیگر گریه نکن....
ما هممون مثل همیم
صبا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم...
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هرکسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله خواب
نقش یک دریچه رو"رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاش که میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خودمون نقابمون حرف بزنه
تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه
هرکسی هستی...
یه دفعه...
قد بکش...
از پشت نقاب....
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از پیله خواب
نقش یه دریچه رو
رو میله قفس بکش...
برای یک بار که شده...
جای خودت نفس بکش...
-------------------------------------
میخوام همین ترانه رو
رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقابارو بکنید...
خود واقعیتون کلی حرف واسه گفتن داره...
فقط باید خواست...
باید قد کشید.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
دیروز اوج بود...
اوج صحبت یه دیوونه با خداش...
باور نمیکنید تا صحبتش با خداش تموم شد....
حماسه شکل گرفت....
ای خدا ممنونم ازت....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت
چند روز پیش بود...
یه دوستی بهم یه نصیحتی کرد...
گفت دورو ورت خیلی شلوغ شده...
....
یه کمی فکر کردم...
نه !راست میگفت....
یاد یه شعری افتادم....
خیلی معطلی سر خودت....
اینا کین دورو ورت....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میخوام به حرف اون عزیز گوش کنم....
باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
خودشم خستس...
لم داد به مبل راحتی...
داشت با خودش فکر میکرد...
یه صدایی میخوند...
پشت این نقابای سرد و سیاه...
چرا تو قائم میشی سر به هوا...
نقابو از چهره بکن بیا....
یه ادم محتاجه به تو حوا...
______________________________
شد خودش...بی نقاب چقدر قشنگتر بود...
حالا حوا و ادم با همن...
نقاباشونم زدن به دیوار...
تا یادشون نره نقابا پر از دروغن...دروغ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی ازم خواست عوض شم...
خدایا نذار برنجه از من....
ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
خیلی وقته دیگه بارون نزده....
رنگ عشق به این خیابون نزده....
---------------------------------------------
دلم هوای یه بارون کرده بود...
خدایا مرسی که به حرفم گوش کردی....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت
شب شده بود...
از صبح با خودش تمرین کرده بود ...
اما تا وقتش رسید انگار همه چی یادش رفت....
تموم توانشو جمع کرد ...و گفت...
منو ببخش که برات نقش بازی کردم...
و نقابشو برداشت...
و عاشقش شد....
عاشق چهره بی نقاب...بی دروغ...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
حالم از هرچی نقابه بهم میخوره...
لعنت به هرچی نقابه....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت
خودمو گول می زدم توی دورنگی
واسه موندن تو بودی تنها بهونه م
هی می گفتم به خودم همه ش خیاله
همه این حرفا یه شوخیه می دونم
من همونی ام که بودم،تو داری عوض می شی
-------------------------------------------------------
۱.کی داره عوض میشه؟؟؟
۲.دنیا که کلی عوض شده(علم پیشرفت کرده)
۳.من نمیخوام عوض بشم...
۴.ولی پیشرفت بد نیس....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
دیر رسید...اما رفت...
بهترین لباساشو پوشیده بود...
استرس داشت...
عرق پیشونیش نشون میداد....
اون رفت تا یه زندگی تازه شروع کنه...
-----------------------------------------------------
خدایا انکه صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست به سلامت دارش....
----------------------------------------------------
و پرواز کرد....تا برسه به دنیای تازش...
برسه به ارزوهایی که دیر رسید بهشون...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت
شراب مي دهند هان ، دو دست را سبو بگير
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگير
سبو وضو گرفته با ، شراب سرخ چشم تو
بيا و سرمه اي به سايه هاي پلک شب بکش
عبير و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
طلوع دفع شمس را به صبح من غزل بگو
به احترام نور او قيام کن ، قيام کن
در آسمان ترين زمين ستاره زد ، سلام کن
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
وقتی دیگه هیچ چیز نمیتونه جای این ارامش رو بگیره...
وقتی واقعا خداتو تو لحظه های ساده حس میکنی...
یعنی تولد دوباره یک انسان...
یعنی تغییر...
-----------------------------------------------
خدایا خیلی ممنونم....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمیدونم ...دیوونه بودم یا دیوونه شدم ...اما خوشحالم متولد ماه مهر ماه عشق دیوونس...نمیدونم ...قرمز رنگ مورد علاقمه ...یا رنگ زندگیم...اما هر چی هست اینو می دونم ...روزگارم بد نیس..مادری دارم بهتر از برگ درخت..دوستانی بهتر از اب روان...وبرادران و خواهری بهتر از هرچی بگم...عاشق ار یام...دون خوان و زرتشت ...شعر و هوا...
از طرف دیونه زنجیری.....
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://kharidani.com/wb/showbanner.php?
uname=divoneye-zanjiri&bID=12'