پشت این دلتنگی گنگ...
خودمو قائم میکنم...
نباید کسی بفهمه...
با سیلی صورتمو سرخ میکنم...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
او رفت تا بماند...
تا ابد...
تا همیشه...
کلی با هاش خاطره داشتیم...
واسه حرف زدنش...
عصبی شدنش تو فیلما میمردم...
خسرو شکیبایی مرد تمام نشدنی سینما...
رفت...
اما همیشه حمید هامون تو ذهن ما زندس...
برای شادی روحش...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
تولد مولود کعبه...
مولا رو به همه تبریک میگم...
و روز پدر رو به مردای مهربون...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناد علیا مظهرالعجائب
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت
دلم میخواد لحظه ها رو نگه دارم...
حرکت کنین...
بی شتاب
بی عجله...
با توجه...
با لبخند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اقا مراقب باش...
هوی تو چشاتو باز کن...
ببخشین اقا...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
مث احتیاج به یه خواب میمونه...
یه خواب عمیق...
مث شنیدن یه خبر خوش...
مث پایان...با اعمال شاقه...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت
به کجا باید پناه برد...
همه جا سایشو میبینم...
امنیت واژه گنگیس....
اه خدا پناه...........................
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت
سلام ...
یکی از دوستان مارو به یه بازی دعوت کرده...
بازی دوست داشتن و نداشتن...
قضیه هم اینه که باید ۱۰تا از علایقت رو
با ۱۰تا از چیزایی که ازش بدتون میادو بگین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اینکه خیلی وقته فرقی بین علاقه مندیهام با غیر علاقه مندیهام نمیبینم...
----------------------------------------------
چیزای که دوستشون دارم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.خدام" که واسم مثل یه دوسته...
که همیشه باهامه و تنهام نمیزاره...
که عزیز لحظه های بی کسیمه...
۲.خانوادم"...تا سر حد جون...
۳.دوستام"....که مثل اب روون میمونن...
۴.دیونگی"...یعنی تموم زندگیم...
۵.وبم"...که مثل یه دنیا میمونه...
دنیایی که خودم ساختمش.
۶.ورزش و کتاب"...که اگه نباشن انگاری یه چیز گم کردم...
۷.پاییز"...که واسه من معنای خاصی داره....در حد دیوونگی...
۸.بارون"...که اخر دنیاس وقتی بباره
۹.خاطره"...که برام به اندازه لحظه حال ارزش داره...
۱۰. دنیای پاک"... دنیایی که توش همه با هم دوستن...
پر عشق...پر صداقت.
البته چیزای زیادی بود...
مثل گریه"تنهایی"شعر"موسیقی"افراد مهم...
جاهای مهم"و...........
---------------------------------------------------------
چیزایی که دوست ندارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.جنگ"متنفرم ...........
۲.ترافیک"...بیزارم از وقتی در محاصره این اهن پاره ها هستم...
۳.دروغ"...توضیح میخواد...بدم میاد دیگه...
متنفرم...هم از دروغ هم از کسی که میگه.
۴.نامردی و خیانت"...نمک خوردن ...نمکدون شکستن...
۵. قهر"....اینایی که زرتی قهر میکنن...
چه معنی داره ادم قهر کنه...
۶. فقر"...از دیدن فقر بیزارم...
مادر تمام بدیهاس...
۷.نقاب
۸.
۹.
۱۰.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا باید چند نفرو به بازی دعوت کنم...
۱.سرند
۲.مادر روحانی
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
عشق مادر
چـــــــون بشر از عـــــــدم آمـد بوجود
عشق مــــــادر بــــــه جهان ديده گشود
گــــــرجهان يكسره در هـــــم گـــــردد
كــــي از اين عشق كهن كـــــم گــــردد
عشــــق بــــالاتـر از اين بــــاور نيست
اين دگـــــــــر نفس پـــــــرستي نبــــود
از ره رنــــــدي و مستــــــــي نبــــــود
ليكن اين عشق كـــــــــه مـــــــادر دارد
شعــــــــرمـــــــادر نتـــــــوان گفتـــــن
عقل بيش از همــــه سر گــــــردان شد
مــــــــادر از زمـــــــره عشاق جداست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به تمام مادران دنیا...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
بالای تپه عجب حال و هوایی دارد
نسیم باد سحری گر بوزد...
ره به جایی دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یه بیت از شعرای یه دوسته...
از این به بعد براتون بیشترار شعراش مینویسم.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت
از جوانیم گله دارد...
زندگانیم...
شرمنده جوانیم...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
از ناخنهام خون میاد...
از بس پنجه کشیدم به روزگار...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت
داشتم میمردم...
دکتر بد...
چرا بهم شوک دادی...
تازه هی درجه شوکم زیاد میکرد...
دکتر بی خیال این یکی شو...
نمیشه...؟؟!؟
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
من هنوز تو کما بودم...
یه ضربه واسه مرگم کافی بود...
اون ضربه رو زد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این دنیا بیزارم...
دنیایی که همه توش دنبال تجاوزن...
یه نامرد هکم کرد...
اون به دنیام تجاوز کرد...
اون ضربه زد...
من مردم...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
الان تو کما هستم...
از اون کما هایی که گیجت میکنه!!!
نمیدونی کجایی
از اون کما ها که کلی با خودت عهد میبندی....
از اون کما ها که خدا میگه پاشو...
ادامه بده....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت
تا حالا رسیدی بهش...
رسیدی به وقتی که مرگ بهتر از نفسه....
دوست داری دیگه نباشی...
......................
نرسین بهش خوب نیست.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
سلام...
دلم میخواد تموم دلتنگیامو نقش بزنم....
یه صفحه ابی...قرمز...سبز....
یکیشم سفید سفید...با نقطه های مشکی...
میخوام وقتی میکشم داد بزنم...
قلمو با سرعت تکون بدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم میخواد یه روز فقط یه روز...
تموم فالای بچه های فال فروش کنار خیابونو بخرم....
دلم میخواد فقط یه روز...
یه روز به همه لبخند بزنم....
دلم میخواد یه روز....
فقط...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا بیا یکم بخوابیم....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت
لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد
!تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد !
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ !
زیر آوار نقابا دنبال خودت نگرد !
باورش کن من تازه رو ! خودِ خودِ توئه
!اون غریبه که عذاب لحظه هات شده توئه !
صورتت برات نقابه ! خودتُ نشون بده !
اون که تن میده به هر نقابی که مُده توئه !
گاهی وقتا صورتت مال تو نیست
گاهی وقتا آینه هم دروغ میگه
گاهی حتی توی آینه خودتُ
اشتباه می گیری با یکی دیگه
اگه توی پیرهنت آتشفشون داری ، بیا !
اگه دست تو دست این حادثه میذاری ، بیا !
خودِ تو زنده شده تو دل تو ! رفیقکم !
ا
گه خواباتُ شکستی ، اگه بیداری ، بیا !
ـ--------------------------------------------
بیا.....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت
این شبا پر شدم از یه بغض...
بغضی که دلیلش نبود یه دوسته....
پر ابره هوا....
خورشید کی میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
تموم واژه ها رو به کار بردم...
تا بگم ...متنفرم...
از هر چی نقابه...
از هرکس که نقاب داره...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای بازیگر گریه نکن....
ما هممون مثل همیم
صبا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم...
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هرکسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله خواب
نقش یک دریچه رو"رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاش که میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خودمون نقابمون حرف بزنه
تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه
هرکسی هستی...
یه دفعه...
قد بکش...
از پشت نقاب....
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از پیله خواب
نقش یه دریچه رو
رو میله قفس بکش...
برای یک بار که شده...
جای خودت نفس بکش...
-------------------------------------
میخوام همین ترانه رو
رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقابارو بکنید...
خود واقعیتون کلی حرف واسه گفتن داره...
فقط باید خواست...
باید قد کشید.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
دیروز اوج بود...
اوج صحبت یه دیوونه با خداش...
باور نمیکنید تا صحبتش با خداش تموم شد....
حماسه شکل گرفت....
ای خدا ممنونم ازت....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت
چند روز پیش بود...
یه دوستی بهم یه نصیحتی کرد...
گفت دورو ورت خیلی شلوغ شده...
....
یه کمی فکر کردم...
نه !راست میگفت....
یاد یه شعری افتادم....
خیلی معطلی سر خودت....
اینا کین دورو ورت....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میخوام به حرف اون عزیز گوش کنم....
باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت
خودشم خستس...
لم داد به مبل راحتی...
داشت با خودش فکر میکرد...
یه صدایی میخوند...
پشت این نقابای سرد و سیاه...
چرا تو قائم میشی سر به هوا...
نقابو از چهره بکن بیا....
یه ادم محتاجه به تو حوا...
______________________________
شد خودش...بی نقاب چقدر قشنگتر بود...
حالا حوا و ادم با همن...
نقاباشونم زدن به دیوار...
تا یادشون نره نقابا پر از دروغن...دروغ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی ازم خواست عوض شم...
خدایا نذار برنجه از من....
ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
خیلی وقته دیگه بارون نزده....
رنگ عشق به این خیابون نزده....
---------------------------------------------
دلم هوای یه بارون کرده بود...
خدایا مرسی که به حرفم گوش کردی....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت
شب شده بود...
از صبح با خودش تمرین کرده بود ...
اما تا وقتش رسید انگار همه چی یادش رفت....
تموم توانشو جمع کرد ...و گفت...
منو ببخش که برات نقش بازی کردم...
و نقابشو برداشت...
و عاشقش شد....
عاشق چهره بی نقاب...بی دروغ...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
حالم از هرچی نقابه بهم میخوره...
لعنت به هرچی نقابه....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت
خودمو گول می زدم توی دورنگی
واسه موندن تو بودی تنها بهونه م
هی می گفتم به خودم همه ش خیاله
همه این حرفا یه شوخیه می دونم
من همونی ام که بودم،تو داری عوض می شی
-------------------------------------------------------
۱.کی داره عوض میشه؟؟؟
۲.دنیا که کلی عوض شده(علم پیشرفت کرده)
۳.من نمیخوام عوض بشم...
۴.ولی پیشرفت بد نیس....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
دیر رسید...اما رفت...
بهترین لباساشو پوشیده بود...
استرس داشت...
عرق پیشونیش نشون میداد....
اون رفت تا یه زندگی تازه شروع کنه...
-----------------------------------------------------
خدایا انکه صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست به سلامت دارش....
----------------------------------------------------
و پرواز کرد....تا برسه به دنیای تازش...
برسه به ارزوهایی که دیر رسید بهشون...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت
شراب مي دهند هان ، دو دست را سبو بگير
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگير
سبو وضو گرفته با ، شراب سرخ چشم تو
بيا و سرمه اي به سايه هاي پلک شب بکش
عبير و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
طلوع دفع شمس را به صبح من غزل بگو
به احترام نور او قيام کن ، قيام کن
در آسمان ترين زمين ستاره زد ، سلام کن
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
وقتی دیگه هیچ چیز نمیتونه جای این ارامش رو بگیره...
وقتی واقعا خداتو تو لحظه های ساده حس میکنی...
یعنی تولد دوباره یک انسان...
یعنی تغییر...
-----------------------------------------------
خدایا خیلی ممنونم....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
وقتی میشی مظهر...
میشی سراپا اراده...
میشی خودت....
یعنی رها شدی....
یا حس میکنی رها شدی...
-----------------------------------------------------------
اما من دو هفتس رهام...
از کاری که کلی تلاش کردم ولم کنه...
یا ولش کنم...
اما حالا رهام...
دارم میرسم به اوج...
به محبوب....به خدام...
به اغاز...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
وقتی بالشت از گریه خیسه...
وقتی یهویی نصف شب شعر میخونی...
وقتی تو گریه هات حس میکنی دارن یکی رو ازت میگیرن...
دوست داری برسی به انتهای خودت...
اغاز...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
باید بشکنم...قلنج کردم...
کمرم نه....!
مغزم...
یکی بگه قلنج با کدوم قافه...
باید قلنج مغزمو بشکونم...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
باید بشکنم...
تموم طلسم جادوگران جارو سوار رو...
باید یقمو از دست این روزگار در بیارم...
نمیذارم پشتمو بماله به خاک...
باید بشکنم...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت
خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
سلام...
یه کم دیر شد اما تموم شد...
قالب وبم رو با کمک یه دوست عوض کردم...
امیدوارم خوشتون بیاد...
مخصوصا از اون زنجیراش....
و اون حصار های توی حاشیه...
از اون دوست عزیز هم ممنونم....
نظرتون رو در مورد خونه تکونی وبم بگین...
من که فکر کنم خیلی خوشتون بیاد.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
سلام....
اولین دلگیری سال به بدترین شکل...
نمیدونم چرا دلم یه گریه جانانه میخواد...
از همون گریه ها که وقتی خاطره های قدیمو مرور میکنی ...بغضت میگیره.
دلم یه اغوش میخواد...
به قول شاعر ...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
--------------------------------------------------------------------------------
صدای تیک تیک ساعت اتاق
داره مغزمو داغون می کنه
فکر تنهایی شب سکوتمو
پر قطره های بارون می کنه
لحظه ها می گندن و تو دل من
ترس بی تو زنده بودن و جا می ذارن
به خودم میام و میبینم که همه
من و تو فکر تو بودن میذارن
شعر من بدون تو خط می خوره
عقربه از رو ترانه میگذره
ساعتم به وقت شهر مرده هاست
حالا هی خاطره پشت خاطره
توی این پاییز سرد بی صدا
یه نظر پشت سرت رو هم ببین
بی تو میشکنم میون این حصار
تو از این قفس رهام کن نازنین
نفسم در نمیاد وقتی که تو
صدتا پل فاصله داری با صدام
وقتی تو نباشی وازه کم میاد
بی تو بوی شب میدن ترانه هام
شعر من بدون تو خط میخوره
عقربه از رو ترانه میگذره
ساعتم به وقت شهر مرده هاست
حالا هی خاطره....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت
سلام....
ولادت پر برکت پیامبر اسلام رو تبریک میگم...
امیدوارم این تقارن باعث خیر و برکت بشه...
محمد راز بزرگیس که هرکس به اندازه فهمش درکش میکند....
همچنین ولادت صادق ال نبی رو...
خوش باشین...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت
و خداحافظ...
و سلام...
به همین سادگی ....پایان.
یعنی یه روز عادی شد اولین روز یه سال نو...
و با اومدنش باید عوض شد...
روزی که مهمترین دعاش...
مقلب القلوبه...
یعنی میشه...
و تموم شد...با تموم خاطره هایی که جا گذاشت...
سفر مشهد....
طرح های مبارزه ای...
فوت پدر مهدی...
و تولد یه فرشته کوچولو...هستی...
مرگ مهستی...
و رفتن قیصر...
و پیدا شدن....
ولی امیدوارم سال ۸۷ سالی باشه که...
امیدوارم.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
سلام....
اصولا خراب کردن رو خیلی ناز بلدیم....
چی رو خراب کردیم....
یه جشن تاریخی رو...
یه جشنی که مطمئن باشید اگه مال یه کشور دیگه بود با شکوه برگزار میشد...
نه نیازی به اماده باش اتش نشانی ها بود...
نه دخالت پلیس...
فقط یه برنامه ریزی میخواد...
کی گفته این همون جشن زیبای زرتشته....
به خدا زرتشت هم از این همه صدای عجیب حالش بهم میخورد...
کو فالگوش وایسادن...
قاشق زنی...
و...
این چارشنبه سوری ما ایرانیاس؟؟؟؟!!!؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این هم اخرش...
۳۶۵روز دیگه گذشت ...
تا دوباره یه سال از عمر ما بره...
در کل میشه گفت سال بدی نبود...
اما همیشه میگم میشد که بهتر باشه...
سال ۸۶ هم پر بود از خاطره...
تلخ و شیرینش مهم نیس ...مهم اینه که گذشت...
و امیدوارم سال ۸۷ سالی پر از خوبی و خوشی...
موفقیت...پیروزی...و سر سبزی باشه واستون....
راستی یه چیزی...
تموم ارزوهاتون رو که میخواین سال جدید بهشون برسین رو
رو کاغذ بنویسید و لای کتاب حافظ بذارید...
اخر سال ببینید چی میشه...
عید همه مبارک...دعا یادتون نره...
خداحافظ ۱۳۸۶
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
سلام....
این روزا(روزایی که گذشت) تولد بود...
تولد دیوونه زنجیری...البته وب دیوونه...
و اینکه فکر میکنم ۲ساله شدم...
و این برای منی که از بزرگ شدن فرار میکنم عالیه...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
سلام...بچه ها...
باید اول حمایتم رو از وبلاگ نسل خاموش اعلام کنم...
دلیل هک شدن وب رو نمیدونم...
اما یه چیز خیلی روشنه...تجاوز.!!!
رحلت حضرت رسول ...
شهادت امام حسن مجتبی...
و شهادت غریب الغربا...امام رضا...
همگی تسلیت...
و یه گله...چرا امام حسین فقط تو ۱۰روز اول محرم خلاصه میشه...
و اینکه بگم دلم پره فریاده...
پر غم ...پر از خالی...شدن.
کلی دلتنگم...
واسه بچگیهایی که داره رنگ می بازه...و من نمیخوام.
واسه ستاره شمردنای وقت خواب...
..........
و برای ازادی ...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
سلام....خوب خدا رو شکر...
بالاخره تموم شد....
نتیجش دیگه زیاد مهم نبود.فقط تموم بشه....
علی دائی مربی تیم ملی شد...
تا دوباره ستاره سوزی نکنیم...
امیدوارم مثل دوران بازیگریش بتونه بهترین باشه...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
سلام....
این روز شمار انتخابات مثل رژه رفتن میمونه....
اره مثل رژه رفتن رو مخ تعطیل ما....
تازه اگه تا چند روز دیگه شعر قشنگ :
من رای میدهم...تو رای میدهی...و....همگی بیاین رای بدن شروع نشه...
حالا با این رد صلاحیت شده ها سوژه داریم حسابی...
مثلا...
عموی یکی از بچه ها رد صلا حیت شده ...
تا تکون میخوره میگیم ساکت عمو رد صلاحیت شده...!
و در بین این نامزد های خوب رد صلاحیت نشده!ما هم بی نصیب نیستیم
دختر خاله مادرم نامزد شده!!!!!!!!!!!
تا اونجا که من میشناسمش...انقد دلسوزه که فکر کنم دلش یه هفتهای جزغاله شه تو مجلس...
اگه حال رای دادن داشتید...به ناهید فهیمی رضایی رای بدید...
(گناه داره...صفلی)
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
سلام...با نزدیک شدن به انتخابات چند وقتی فکر کنم سوژه فراوونه.....
اینم بگم که اقای خامنه ای میگن:
کسی که مجلس رو برای نام نان و منافع خودش بخواد به درد مردم نمیخوره!!!
شما نظرتون چیه؟
جمله قشنگیه...اما ...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
سلام....
ولنتاین همه مبارک....
اینو گفتم نگید بی احساسه....
اما ایران کهن ما قدیمی ترین جشن عشاق رو داشته....
اما حالا فقط یه اسم از اون فرهنگ مونده....
چرا؟؟؟
اسپندارمذگان ....
شاید اسم قشنگی نباشه اما پر معنیه...
ما داریم با دستای خودمون فرهنگامونو میکشیم....
مونو ریلو عشقه هنوز؟؟؟؟
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
سلام...
۲۹سال میگذره....
یه سئوال چرا کسی از ما نمیپرسه چه دولتی میخوایم؟
چه نوع حکومتی رو میپسندیم....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
سلام.....
باشه هرچی بگید حق دارید.....
اما باور کنید دلم کلی واستون یه ذره شده بود....
دیگه امتحان هم نیس که بهونه بشه.....
سلام....
بچه ها معذرت میخوام...............
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت
سلام.....
اول از همه تبریک میگم......
به تموم بچه هایی که کودکن....
و به تمام کسانی که بزرگن....در عین کودکی...
شعار امسال اینه:
دنیایی شایسته کودکان...دنیایی بدون خشونت.
و من فقط میتونم ارزو کنم دنیای بدون خشونت رو....
و چه دنیایی میشه ....دنیای بدون خشونت.
*************************************
و تبریک میگم ....
۱۶ اذر....روز دانشجو.....
روزی که حتی خود دانشجو هم نمیداند....
روزی که فقط اسم یک خیابان است....
به تموم اونایی که میشناسن و نمیشناسن....
این ۱۶اذر با شریعت رضوی هاو....شده ۱۶اذر.....
یادت نره....
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت
سلام....
دچار شدم یا نه؟!!!
نمیدونم....نه نمی خوام بدونم....
اصلا از دونستنش متنفرم....
کی میگه من دچار روزمرگی شدم....
نه من دچارش نشدم....
روزگاره که دچار شده....
دچار یه روزمرگی بد....یه تکرار....مزخرف...
نه من نمیخوام دچار شم..... دست از سرم بردار....
***************************************
|
خبر! خبر! يكي اومد |
*****************************************
این شعر رو خشایار اعتمادی تو البوم جدیدش خونده....
نوبت ما دیوونه هاست...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
سلام....
مبارک همه اونایی که دوسش دارن....
امام رضا واسه من یه قداستی داره ...
از بچگی مادرم برام نذر امام رضا کرده....
و شاید عطش دیدنش...
که بعد ۲۰سال به پایان...نه این عطش تمومی نداره...
امان از این هیاهو
یا ضامن اهو
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمیدونم ...دیوونه بودم یا دیوونه شدم ...اما خوشحالم متولد ماه مهر ماه عشق دیوونس...نمیدونم ...قرمز رنگ مورد علاقمه ...یا رنگ زندگیم...اما هر چی هست اینو می دونم ...روزگارم بد نیس..مادری دارم بهتر از برگ درخت..دوستانی بهتر از اب روان...وبرادران و خواهری بهتر از هرچی بگم...عاشق ار یام...دون خوان و زرتشت ...شعر و هوا...
از طرف دیونه زنجیری.....
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://kharidani.com/wb/showbanner.php?
uname=divoneye-zanjiri&bID=12'