شب شده بود...

از صبح با خودش تمرین کرده بود ...

اما تا وقتش رسید  انگار همه چی یادش رفت....

تموم توانشو جمع کرد ...و گفت...

منو ببخش که برات نقش بازی کردم...

و نقابشو برداشت...

و عاشقش شد....

عاشق چهره بی نقاب...بی دروغ...


 

نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت