شب شده بود...
از صبح با خودش تمرین کرده بود ...
اما تا وقتش رسید انگار همه چی یادش رفت....
تموم توانشو جمع کرد ...و گفت...
منو ببخش که برات نقش بازی کردم...
و نقابشو برداشت...
و عاشقش شد....
عاشق چهره بی نقاب...بی دروغ...
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمیدونم ...دیوونه بودم یا دیوونه شدم ...اما خوشحالم متولد ماه مهر ماه عشق دیوونس...نمیدونم ...قرمز رنگ مورد علاقمه ...یا رنگ زندگیم...اما هر چی هست اینو می دونم ...روزگارم بد نیس..مادری دارم بهتر از برگ درخت..دوستانی بهتر از اب روان...وبرادران و خواهری بهتر از هرچی بگم...عاشق ار یام...دون خوان و زرتشت ...شعر و هوا...
از طرف دیونه زنجیری.....
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://kharidani.com/wb/showbanner.php?
uname=divoneye-zanjiri&bID=12'