خودشم خستس...
لم داد به مبل راحتی...
داشت با خودش فکر میکرد...
یه صدایی میخوند...
پشت این نقابای سرد و سیاه...
چرا تو قائم میشی سر به هوا...
نقابو از چهره بکن بیا....
یه ادم محتاجه به تو حوا...
______________________________
شد خودش...بی نقاب چقدر قشنگتر بود...
حالا حوا و ادم با همن...
نقاباشونم زدن به دیوار...
تا یادشون نره نقابا پر از دروغن...دروغ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی ازم خواست عوض شم...
خدایا نذار برنجه از من....
ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش.
نوشته شده توسط دیوونه زنجیری در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمیدونم ...دیوونه بودم یا دیوونه شدم ...اما خوشحالم متولد ماه مهر ماه عشق دیوونس...نمیدونم ...قرمز رنگ مورد علاقمه ...یا رنگ زندگیم...اما هر چی هست اینو می دونم ...روزگارم بد نیس..مادری دارم بهتر از برگ درخت..دوستانی بهتر از اب روان...وبرادران و خواهری بهتر از هرچی بگم...عاشق ار یام...دون خوان و زرتشت ...شعر و هوا...
از طرف دیونه زنجیری.....
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
script language='JavaScript' type='text/javascript' src='http://kharidani.com/wb/showbanner.php?
uname=divoneye-zanjiri&bID=12'